|
نازنین! گفتی سپیدی صبح را به میهمانی مان خواهی آورد و من آینه ها را در چهار دیواری اتاقم می آویزم تا تو را بهتر ببینم فرصت کم است و هیچ کس ضمانتم را نمی کند که عمر دوباره ای کنم
کاملا یادمه که سال پیش توی چنین شبی چقدر به هم نزدیک بودیم و یلدای رویاییمون رو چطور از راه دور جشن گرفتیم امسال همه چیز عوش شده میزبان یلدای زیبات دیگه من نیستم برای تو شاید این یک دقیقه اضافه به اندازه ی یک دقیقه بگذره ولی برای من ..... دوست دارم حسابی بهت خوش بگذره تو همیشه مهمان نواز خوبی بودی کاری کن به مهمان جدید زندگیت حسابی خوش بگذره نیازی نیست نگران من باشی خیلی از این یلداهای پر از غم پیش رو دارم همیشه دوستت داشتم و دارم منتظرت می مونم
امروز صبح که بیدار شدم میدونستم که بهم زنگ میزنه و چنین خبری بهم میده می دونستم که قراره امروز سقف ارزوهام خراب بشه توو سرم می دونستم که سیاه بخت شدنم زیاد دور نیست وقتی بهم زنگ زد و بهم گفت که چیزایی هست که باید بهم بگه ، فهمیدم که تمام ارزوهام به سر اومده منی که ارزو داشتم بتونم مرد زندگیش بشم و بابای بچه هاش ، خرد شدم و به جای من کس مرد دیگه ای تکیه گاهش شد نمی دونم چقدر منو میشناسید و زندگی من چقدر براتون مهمه بدونید که مسعود تمام شد. عشقشو ازش گرفتند دنیای من هم به سر اومد. برای شکستن و تا ابد تنها شدن خیلی جوون بودم ولی اصلا از اینکه عاشقش بودم پشیمون نیستم اگر هزار بار هم زمان به عقب برگرده باز هم میگم دوستش دارم و خواهم داشت ازتون هیچ درخواستی ندارم حتی نمی خوام برای خوشبختیم دعا کنید. فقط یک خواهش دارم. از خداتون خوشبختیش و ارامششو التماس کنید نازنینم، می دونم که داری نامه ی بدبختی منو می خونی هیچ وقت یادت نره چقدر دوستت دارم....
نازنینم ؛ به من بازگرد! و مرا در محبس بازوانت نگهدار و به اسارت زنجیر های انگشتانت در آور که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است. سپر باش میان من و دنیا که دنیا در تو تجلی خواهد کرد. بر من ببند چون سدی عظیم که در سایه ی تو من دریاچه ای نخواهم بود ، آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود نازنین ، حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان من بشنو منی که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گویم. دوستت دارم نازنینم
در عصر های انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده ، در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن مرا اینگونه می یابی
اگر قلبت را به من بسپاری نشانت خواهم داد که هرگز از هم جدا نخواهیم شد اگر پاره ای از تو باشم اینک دیدگانت را بگشای بگو چه می بینی شگفت نیست آنکه می بینی ، منم شاید که ابر ها بزرگ و تیره باشند زمان خواهد گدشت اگر باور کنی روزت را درخشان خواهم کرد اینک به ان چشم ها بنگر بگو چه می بینی حالا هم در نمی یابی؟ انکه می بینی ، منم دگر بار به من گوش بسپار چگونه می توانم گذر کنم نمی خواهی ببینی که می کوشم به تو دست یابم ؟ اکنون دیدگانت را بگشای بگو انچه می بینی شگفت نیست انکه می بینی ، منم.
هيچگاه در خانه نيستي! براي نامههايم تو هيچگاه تنها نيستي! تا روسري آبيات را برداري دستي به موهاي پريشانت بكشي عكسم را كنار آينه بگذاري و بگويي: _ دلمان چقدر تنگ ميشود براي هم _ بيرون باراني است _ اينرا تو نميگويي پروانهی خیس نامهام میگوید
نگاهم در نگاهت ساعت ها خیره ماند
حرفی برای هم نداشتیم زیرا قلب هایمان در حال نجوا بودند. نمی خواستیم خلوتشان را بر هم بزنیم سکوت را ترجیح دادیم تا قلب هایمان درد و دل کنند. چشمانت عمق عشق را فریاد میزد. هوس بوسیدن لبانت ازارم می داد عشق مقدسمان را با هوسی زودگذر الوده نکردم. اما چشمانم با چشمانت ، لبانت ، دستانت و اندامت عشق بازی می کرد.
مرا می رویانی دوباره بر می خیزم رگ زمان از دره های پر شکوفه ی سیب عرفان می گذرد دوباره جاری می شوم عزیزم تولدت مبارک. یادت نره که همیشه دوستت داشتم و دارم. تولدت رو امشب برات توی آسمونا با یک دسته گل از جنس ستارهامون جشن می گیرم. به جای این متن ، همه ی زندگیمو تقدیمت می کنم. تولدت مبارک برکت اسفند |
حرف دل من![]()
مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود
تماس با من آرشیو مطالباردیبهشت 1388آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 دوستان
قصر عشق |