نگاهم در نگاهت ساعت ها خیره ماند
حرفی برای هم نداشتیم
زیرا
قلب هایمان در حال نجوا بودند.
نمی خواستیم خلوتشان را بر هم بزنیم
سکوت را ترجیح دادیم تا قلب هایمان درد و دل کنند.
چشمانت عمق عشق را فریاد میزد.
هوس بوسیدن لبانت ازارم می داد
عشق مقدسمان را با هوسی زودگذر الوده نکردم.
اما چشمانم با چشمانت ، لبانت ، دستانت و اندامت عشق بازی می کرد.

+
نوشته شده در پانزدهم اسفند 1386ساعت 15:42  توسط مسعود
|